الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
449
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
به آن صومعه درآمدم و دو سال كامل هم او را خدمت كردم . چون مرگ او نزديك شد ، گفت : من خواهم مرد . گفتم : مرا به چه كسى مىسپارى ؟ گفت : هيچ كس را نمىشناسم كه معتقد و متدين به دين و اعتقاد من باشد ، مگر راهبى در اسكندريه . چون پيش او رسيدى از سوى من سلامش برسان و اين لوح را به او نشان بده . چون راهب درگذشت ، او را تجهيز و دفن كردم و آن لوح را برداشتم و به آن صومعه رفتم و همان كلمات را بر زبان آوردم . ( 1 ) راهب صومعه به من نگريست و گفت : تو روزبهى ؟ گفتم : آرى . گفت : داخل شو و به آن صومعه رفتم . دو سال كامل هم او را خدمت كردم و چون مرگش نزديك شد ، گفت : من مىميرم . گفتم : مرا به چه كس مىسپارى ؟ گفت : كسى را در جهان نمىشناسم كه به اعتقاد و آيين من معتقد باشد و همانا هنگام تولد محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب فرا رسيده است . چون به حضورش رسيدى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بسپر . چون آن راهب درگذشت ، او را غسل دادم و كفن و دفن كردم و لوح را برداشتم و بيرون آمدم و همراه گروهى شدم و به ايشان گفتم : ( 2 ) اى قوم ! شما عهدهدار خوراك و آشاميدنى من باشيد و من عهدهدار خدمت شما خواهم بود . پذيرفتند و چون هنگام غذا خوردن ايشان نزديك شد ، گوسپندى را با زدن ضربه كشتند . قسمتى از آن را كباب كردند و قسمتى از آن را آب پز كردند و من از خوردن گوشت آن خوددارى كردم . گفتند بخور . گفتم : من غلامى صومعهنشين هستم و مردم صومعه گوشت نمىخورند . چنان مرا زدند كه نزديك بود بكشندم . يكى از ايشان گفت : از او دست برداريد تا شراب شما را بياورد كه شراب هم نخواهد نوشيد . چون مى و باده آوردند ، گفتند بياشام . گفتم : من غلامى دير نشينم و ديرنشينان باده نمىنوشند . چنان بر من تاختند كه آهنگ كشتن من كردند . گفتم : اى قوم ! مرا مزنيد و مكشيد و من اقرار به بندگى شما مىكنم و اقرار كردم كه برده يكى از ايشانم . او مرا با خود برد و به مردى يهودى به سيصد درهم فروخت . آن مرد يهودى داستان مرا پرسيد . به او خبر دادم و گفتم : مرا گناهى نيست جز آنكه محمد ( ص ) و وصى او را دوست مىدارم . مرد يهودى گفت : من ، تو و محمد را دشمن مىدارم . سپس مرا بيرون از خانهء خود برد كه تودهيى بزرگ ريگ آنجا بود و گفت : اى روزبه ! به خدا سوگند اگر امشب را به فردا رسانم و تمام اين ريگها را از اين جا به آنجا منتقل نكرده باشى ترا خواهم كشت . سلمان مىگويد : تمام آن شب را ريگ از اين سو به آن سو مىبردم و چون خستگى نزديك بود مرا از پاى درآورد ، دستهاى خويش را به آسمان برافراشتم و